ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
روزی پسری برادر کوچکترش را نزد خویش فرا خواند
و فرمود برادر می خواهم درسی به تو بیاموزم که تا انتهای عمر دل کسی را نشکنی،
برو یک میخ بزرگ تهیه کن و بیاور..برادر کوچک اندکی بعد با میخ طویلی بازگشت
و برادر بزرگ میخ را تا انتها به دیوار کوبید،
سپس به برادر کوچک گفت:وقتی دلی را میشکنی همانند کوباندن این میخ به دیوار است،
حال میخ را در بیاور،برادر کوچک با زور زیاد میخ را در آورد و برادر بزرگ گفت،
دیدی که جای میخ روی دیوار ماند؟!
اما متاسفانه قبل از تکمیل پندش پدر فرا رسید
و دو فرزندش را با یک میخ در دست و سوراخی بر دیوار دید
و فرمود: بی شعورها ما اینجا مستاجریم…
چتونه شما دیونه ها لعنت …
و با همان میخ بلایی سرشون اورد که داستان آموزنده ی ما که هیچ،
فندانسیون خونه نیز به فنا رفت!!
عاشق این باباهام که گند میزنن به آخر داستان :))))