یه دخی شاد

آدمک آخر دنیاست...بخند

یه دخی شاد

آدمک آخر دنیاست...بخند

بابای خز

رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم،
بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی
ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :
سلام ! چی شده بابا ؟
گفت : هیچی ...!
گفتم : ترو خدا ...جانِ من راستشو بگو !
گفت : مامانت ...
بعدش یه مکثِ طولانی کرد
همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :
اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی
مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.