یه روز یه بنده خدا کاظم نامی توی مهمونی یهو با صدای بلند میگوزه. اینقدر خجالت میکشه که از خدا میخواد بکشدش و مثل اصحاب کهف سیصد سال بعد زندش کنه! خدا هم همین کار رو میکنه. وقتی طرف بعد سیصد سال زنده میشه میره بازار که نون بگیره. وقتی پول رو به نونوا میده، یارو بهش میگه این رو از کجا آوردی؟ میگه چطور مگه؟ نونواهه میگه آخه این سکه مال عهد کاظم گوزویه، خیلی قیمتیه! 
ههههههههههههههههههههههههههههه